اولاد خلف
17 مهر 1395 توسط زینب مرادی
ابراهيم مي گفت ۀمن توي مكه ،زير ناودون طلا ،از خدا خواستم كه نه زخمي بشم و نه اسير .فقط شهادتم را از خدا خواستم .مادرش بي تابي مي كرد و مي گفت :ننه اين چه حرفي كه مي زني ؟چرا ما رو اذيت مي كني ؟مي گفت نه مادر ،مرگ حقه و بالاخره يه روزي همه… بیشتر »